10 اسفند 1397
خسته وبی حال آرام آرام خیابانها را با قدمهای کوچکش طی می کرد. نگاههای معصومانه اش خوراکیهای قشنگی را که با سلیقه چیده بودند را نشانه رفته بود. یکی یکی بررسی شان می کرد واز کنارشان رد می شد. اصلاً نمى دانست دقیقا دلش چه می خواهد. شیرینی،شکلات،نوشیدنی های… بیشتر »
نظر دهید »
10 اسفند 1397
تصمیم در لحظه آنروز مرکز هواشناسی اعلام بارندگی کرده بود.باد شدیدی می وزید.أذان ظهر راکه گفتند ایستاد نمازش رو به جماعت اقامه کرد. به سمت خانه راه افتاد قبلش یک مقدار خرید داشت.به خاطر اینکه ماشین را از دست ندهد از خرید منصرف شد.راه را به سمت ایستگاه کج… بیشتر »